بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم...

خرید بک لینک

هیچ وقت پیش نیومده بود ازش درخواست کمک کنم،حتی تو بدترین شرایط، حتی تو اوج بحران های زندگیم! هیچ وقت نبود که در جریانمشکلاتِ من نباشه، اما هیچ وقتم نشده بود که یه گوشه ی کار رو بگیره یا طوری حواسشبهم باشه و قدمی برداره که حس کنم واقعا حمایتم کرده یا باری از دوشم برداشته شده،نه مادی، نه معنوی، در صورتی که هم وظیفش بود، هم توانایی انجام همه ی اینها روداشت.

ماه گذشته مریض شدم، خیلی مریض، ازون مریضیهایی که بعید میدونم دیگه هیچ وقت تو زندگیم اتفاق بیفته. شرایط برام به شکلی بودکه واقعا احتمال این رو میدادم که بمیرم! کارت اهدای عضوم رو گذاشته بودم جلوی چشمو حتی وصیت نامه ام رو هم تکمیلش کردم، نه از روی ناامیدی، چون واقعا نمیدونستم چیپیش رومه سعی کردم همه ی جوانب رو در نظر بگیرم! شاید هیچ کس نفهمید که تو اوندوره چی به من گذشت، اونقدر حالم جسمی و روحیم بد بود، اونقدر نیاز داشتم بهش،اونقدر درمونده بودم که برای اولین و آخرین بار بهش به این وضوح از خودم گفتم،باید می فهمید منی که تو بدترین روزهای زندگیم ازش درخواست کمک نکرده بودم، حالا چقدربهش نیاز داشتم که ازش همچین چیزی خواستم، اما نیومد، ازم پرسید میخوای بیام؟ غریبهنبود که بخواد ازم همچین سوالی بپرسه و همین سوال هم برام مشخص کرد که اومدنینیست. گفتم نه زحمتت میشه و اونم حاضر نشد به خودش زحمتی بده! در صورتی که بایدکنارم بود. کاری به وظیفه و این حرفها ندارم، باید کنارم می بود چون مادره، چونهنوز نمیفهمم چطور طاقت آورد ببینه با اون حالِ بد تنهام، باید کنارم می بود چون خیلیدقیق میدونست مشکلم چیه و نمیتونم درک کنم یه مادر چطور میتونه دلش آروم بگیرهوقتی دخترش تا این حد مریضه و بهش نیاز داره هزار کیلومتر ازش دور بمونه. میدونستآقای خوب خیلی کارها رو بلد نیست و واقعا نمی تونه انجام بده و منم اینجا هیچ کسرو ندارم که ازم مواظبت کنه، برام خیلی تلخ بود که دیدم مادرم وقتی میدونست منمریضم و درد میکشم خودش رو بهم نرسوند، در صورتی که بارها و بارها دیدم برای مسائلخیلی بی ارزش تر و تو گرفتاریهای خیلی بیشتره خودش، چطور زمین و زمان رو به هممیریزه تا کاری که میخواد انجام بشه. خداروشکر که آقای خوب کنارم بود و خدا روشکرکه اون قضیه تموم شد، اما من تو اون روزها بیشتر از هرکسی به مادرم نیاز داشتم، یهسری دردها زنونه تره، یه جاهایی تو زندگی تو فقط نیاز داری حضورِ مادرت رو حس کنی،نیاز داری اون کنارت باشه، نوازشت کنه، غذا درست کنه، مواظبت کنه ازت. بچه ها کهبزرگ میشن مسئولیت و مادر و پدریِ ما در برابرشون تموم نمیشه. من برعکسِ ظاهرم کهممکنه دیگران رو به اشتباه بندازه، هرگز آدم لوس و نازنازویی نبودم و برعکس همیشهمستقل بودم و یا مجبور بودم خودم از عهده ی خودم بربیام و حتی برای بزرگترینمسائلم سعی کردم کسی به جز خودم رو درگیر نکنم اما اینبار واقعا فرق داشت و هیچوقت بهش اینجوری نیاز نداشتم و هیچ وقت هم اینجوری دلم نشکسته بود.

مثلِ همیشه، همه ی راه های توجیهی و همه یدلایلی که میدونم و بلد بودم رو رفتم تا خودم رو آروم کنم، اما اینبار نشد، دلایلمنطقی و بهونه های الکی هم دیگه چاره ساز نیست و کارش رو توجیه نمیکنه، فقط کمکمیکنه آروم بمونم و احترامش رو حفظ کنم. تمومِ روزهایی که دلم رو شکست و من تنهابودم و تمومِ اشتباهاتِ ریز و درشتی که سعی کردم هیچ وقت نذارم تو دلم تبدیل بهکینه بشه دوباره یادم افتاده، اونم با شدت خیلی بیشتر. نمیخوام بگم ازش کینه دارم، اما خیلی ناراحتم و دلم شکسته و اونبندِ نازکِ عاطفی از جنسِ خاص که سعی میکردم با وجودِ تک تک کارهایِ اینچنینی کهانجام داده بود حفظش کنم و نذارم پاره بشه، به بد شکلی پاره شده.

چی باعث شده الان دوباره بعدِ گذشتِ بیش از یکماه این حرفها یادم بیاد؟ اینکه خواب دیدم کنارمه و منم دارم با خشم و تهوع هرچهتمامتر هر آنچه که از بچگیم و یه سری رفتارها ازش به یاد داشتم و فکر میکرد مننمیفهمم و نمیبینم و خودم هم نمیدونستم یادمه، بهش میگم، چیزهایی که حتی دلمنمیخواست ثانیه ای بهشون فکر کنم و این اتفاق همشون رو زنده کرده. یه زمانی ما یهخانواده بودیم، یه خانواده به معنایِ واقعی، تمومِ چیزهایی که امروز تو زندگیمندارم، یه زمانی با وجودِ همه ی بالا پایین ها داشتیم و حس میکردم. یه بار بابامرو از دست داده بودم و حالا میخواستم به هر قیمتی که شده مادرم رو حفظ کنم تا اونحسِ خانواده داشتن و تو خانواده بودن در من از بین نره، برای همین سعی میکردم هیچکدوم از ناراحتی هایی که ایجاد میکنه نبینم و از هرکاری که تا به امروز کردهبگذرم، اما اینبار انگار تیرِ خلاص رو به همه چی زده. نمیدونم چقدر زمان میبره تا از شدت احساساتی که در من به وجود اومده کمتر بشه و دل شکستگیم التیام پیدا کنه، نمیدونمچقدر طول میکشه تا این خشم و حساسیت و بی حوصلگی ای که نسبت بهش پیدا کردم کمرنگتر بشه، و از اونجایی که بارها بهم ثابت شده نه اون به هیچ وجه پذیرش شنیدن و قبول اشتباهاتش رو داره و نه من توانایی کنترل خودم رو و باز کردن این قضیه و صحبت در موردشباعث بدتر شدن اوضاع و خراب شدن همون یه مقدار محبت و احترام باقی مونده ی بینمونمیشه، به خودم قول دادم تا همیشه حرمتش رو حفظ کنم و کاری نکنم که اگر روزی نبود،پشیمون بشم.

تو که همه زندگیمی...

ما را در سایت تو که همه زندگیمی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 1:32

صفحه بندی