سن و سالش زیاد نیست اما یه پسر بیست و چندساله داره که با باباش زندگی میکنه و یه دختر نوجوون که با اون و همسر دومش.چندساله که پسرش رو میفرستن تو کمپ های مختلف برای ترک، خودش میگه پسرم اعتیاد بهمتادون داره، ولی میدونم که مشکلش تریـاک، هــروئین، شیشه، قرص و ... است. چند ماهخوبه اما دوباره شروع میشه. دخترشم که هر بار بهش فکر میکنم، به بچگی و معصومیتشکه داره از بین میره، به اشکایی که میریخت، به محیطی که توشه و چیزهایی که باهاشتو این سن آشنا شده و به آینده ای که خدا میدونه با این وضع چی میشه، گریم میگیرهو اعصابم رو بهم میریزه... بگذریم، هدفم گفتن از زندگیش نیست ...
میگه شوهرم دوست نداره بچه دار بشم، از اولمباهام شرط کرده که اگه باردار بشی باید سقطش کنی، (همسرش خودش از زندگی قبلیشچندتا بچه داره)، اما من با اینکه دیگه حال و حوصله بچه داری ندارم خیلی دلم بچهمیخواد، احساس میکنم بچه دار که بشم توجهِ این مرد از اونا همه جوره به من جلبمیشه و براش خیلی عزیزتر میشم. بهم میگه: نمیشه که تا ابد بچه نداشته باشی، یه بچه بیار،اینجوری جایگاهت تو زندگیش فرق میکنه، خیلی چیزا عوض میشه، اون وقت تو میشیاولویتش و همه ی زندگیش، هیچ وقت ولت نمیکنه بره، اینجوری زندگیت تا ابد بهش وصلمیشه. میگه زن تا وقتی زنه یه مرده همه چیزش نیست، ولی اگه مادر بچش بشی، میتونیمطمئن باشی که تو زندگیش موندگاری، الان فلانی رو نگاه کن (همسر قبلی شوهرش) هزاربلا سر این مرد آورد، این همه این مرد ازش بدش میاد و خودت شاهدی چه کارها کهنکرد، ولی چون مادرِ بچه هاشه، بازم با خیال راحت نشسته زندگیش رو میکنه و همیشهحمایت این مرد رو داره و نگرانِ زندگیش نیست...
بهش میگم: اگر یه روزی تصمیم بگیرم مادر بشم،کمترین حقِ موجودی که قراره به دنیا بیارم اینه که به خاطر عشق و علاقم به دنیاش بیارم تا بتونم انسان شاد و سالمی پرورش بدم، و درسته که اومدن یه بچه شکل رابطه یزن و مرد رو تغییر میده و شاید به قول تو اون زندگی محکم تر میشه، ولی من اصلا اینتغییر شکل رو دوست ندارم و این تغییر برام معنایِ بهتر شدن نداره، از اون مهمتر هیچوقت دلم نمیخواد تنها دلیلم برای بچه دار شدن این باشه که جایگاهم رو تو رابطممحکم کنم! بهش میگم دنیای آدما با هم فرق داره و حرفام به معنیِ خوب و بد بودن هیچکس نیست، اما از نظر من، کنار هم بودنمون، اگه رابطمون به بن بست برسه یا آقای خوبازش دل بریده باشه، ولی فقط و فقط به خاطر بچمون حفظش کنه، به خاطر مسئولیت وتعهدش در قبال اون، به خاطر اینکه بچمون در کنار هردومون تربیت و بزرگ بشه، و باوجود اینکه دلش با من و زندگیش نیست ولی به خاطر بچه تو رابطه بمونه و امید داشتن و احساس برد کردن که تحتِ هر شرایطی بچمون تا ابد ما رو به هم پیوند میده، برای من مفهومینداره. تحت هیچ شرایطی، من نمیتونم خودم رو راضی کنم برای عشقِ زندگیم، فقط و فقط مسئولیتباشم و از سر اجبار کنارِ من بمونه، اونم نه مسئولیتی که دلیلش عشقی که تو دلش بهمداره باشه، بلکه از سر مسئولیت و عشقی که به بچه اش داره یا حتی اگه بچه ای نبودبه خاطر اخلاقیات و وجدان بخواد با من باشه! زندگی برام بی مفهوم میشه اگه ازرفتار و حرفهاش بفهمم که فقط به خاطر یه سری تعهدات کنارمه نه دلش. و زندگی برامبی ارزش میشه اگه جایگاهم تو زندگیِ آقای خوب یا کنار هم موندنمون به هرچیزی، بهغیر از مهرِ خودم وابسته باشه یا هرچیزی غیر از مهرِخودم، دلیلی برای علاقش به منباشه. میگم: هرکس تو زندگیش یه سری ارزش ها داره، برای منم عشق و دوست داشتن همهچیزه و دارم بر این اساس زندگی میکنم. درسته که لذت میبرم از اینکه آقای خوب نسبتبه قرارهاش با من پایبند باشه و در قبالم احساس مسئولیت کنه، ولی اگه یه روز حس کنم دلیلِ همه ی اینها علاقش بهم نیست یا دیگه مهرم به دلشنیست، و فقط به خاطر تعهد و قولی که روزی بهم داده کنارمه نه به خاطر اینکه دوستمداره، رابطمون و زندگیم برام تموم میشه. بهش میگم من فقط دنبال محکم کردنجایگاهم به هر قیمتی تو زندگیِ آقای خوب نیستم، و تنها چیزی که برام اهمیت داره اینه که باوجودِ همه ی داشته هاش و بی نیازیِ زندگیش، بزرگترین جایگاه رو تو وجودش، یعنی قلبشداشته باشم و هیچ وقت برای اثبات خودم، نه دنبال بود و نبود اسمش تو صفحات شناسنامهستم، نه دنبال تو مشتم گرفتن و نگه داشتن و زنجیر کردنش به این شکل، نه خودم روتو میدون مسابقه می بینم که به هر روش و سیاستی که شده، حتی با دعوت کردن یهانسانِ دیگه به زندگی، تمام رقیبام رو پس بزنم و نفر اول بشم!
بهش میگم، من توانایی ساختن هرچیزی رو تو زندگیمدارم، اما دلیل و معنیِ رابطه داشتن برای من دوست داشتنه و عشق ساختنی نیست و منم آدمینیستم که بتونم تو عشق خودم رو گول بزنم و به حتی ذره ای کمتر از چیزی که باورش دارم قانع کنمو اگه روزی به هر دلیلی باور کنم که این علاقه واقعا کم و کمتر شده ودیگه قابل تغییر نیست، این رابطه و بودنمون با هم بی معنا میشه و با وجود همه یتلخی و دردی که پذیرفتنش برام داره، طبق قرارِ اولیمون، نمیخوام و نمیتونم که کنارهم بمونیم.
میگم: تلخ ترین و شکننده ترین اتفاقی کهمیتونه منو از پا در بیاره اینه که یه روزی، به هردلیلی، جایگاهم رو تو قلبش ازدست بدم، اون موقع است که تمومِ باورهام و چیزهایی که بهشون ایمان داشتم، تمومِزندگیم برام تموم شده است و دیگه برام بعدی وجود نداره، و اینکه به شکل مسئولیت،پدرِ بچم، یا یه دوست، یا هر چیز دیگه ای تو زندگیِ هم باشیم، من رو به رضایت وآرامش نمیرسونه. و برام کمترین اهمیتی نداره که کدوم نفر دیگه ای خودش رو رقیبه پیروز میدون یا برنده ی مسابقه بدونه...
+ در مورد خودم اعتقاد دارم نگاهی که امروزدارم مادرانه نیست و این دیدگاه رو از یه مادر قبول ندارم و با توجه به شناختی کهاز خودم و شخصیتم و خیلی چیزهایی که قبلا هم گفتم دارم، باز هم مطمئنم که اصلادلم نمیخواد مادر بشم. اما اگر روزی بعد از بچه دار شدنم، همچین شرایطی برام پیشمیومد، اون موقع به خودم حق نمیدادم که تصمیم گیری در مورد رابطم رو فقط با توجهبه احساساتِ خودم انجام بدم. اگر روزی مادر بودم، اولویت هر تصمیمی تو زندگیم رو بیشتراز هرچیزی فرزندم و مسئولیتی که نسبت به به وجود آوردنش، تربیتش و آیندش دارم قرارمیدادم.
+این یه مطلبِ پیش نویسه که بالاخره بعد ازنزدیک به یک سال تکمیل شد! و هنوز هم فکر میکنم خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو نتونستم کامل بنویسم!
ما را در سایت تو که همه زندگیمی دنبال میکنید
برچسب: من دوست ندارم,من دوست ندارم به انگلیسی,من دوست ندارم ازدواج کنم,من دوست ندارم بشوم دردسرت هم,من دوست ندارم روزه بگیرم,من دوست ندارم سوسک باشم,من دوست دختر ندارم,من شوهرمو دوست ندارم,من دوست پسر ندارم,من زنمو دوست ندارم, نویسنده: بازدید: 105